معماري رياضي مکان است و موسيقي هندسه زمان! :
معماري و موسيقي. اين دو هنرهايي هستند که در صورت «انتزاعي» و در مفهوم «مجرد» شناخته مي شوند و برخورد روزمره با آنها نيز «مجزا» و «مجرد» مي باشد.
«انتزاعي» بودن خصيصه اي
مشترک در بين هنرهاست؛ کليد و مثال روشن گفتگوي ما نيز در اين مجموعه
اشتراک و اسباب انتزاعي بودن اين دو هنر است كه قطعاً راه را براي بررسي
ساير هنرها مي گشايد. موسيقي، هنري شنيداري مي باشد و در مرحله آغازين
«ارتباط با مخاطب»مي تواند با ايجاد حالات صوتي، حس او را در لحظه بسازد و
يا «ضمير ناخودآگاه» را به تداعي معاني وادارد.حالات موسيقي پيرو قواعد
مشخصي منبعث از رياضيات و فيزيک که از نظم طبيعت پديد مي آيد، قواعد رياضي
شناخته شده اي همچون"اعداد طلایی"و
«فرمول معروف فيبوناچي » و اصول کشف شده تناسبات
هندسي در تحليل هندسي طبيعت جانداران در موسيقي به وفور يافت مي شود.
از خصايص آدميان به قالب در آوردن و قالبي کردن عناصر موجود براي
ثبت و ضبط و استفاده مجدد از آنهاست
و
همين امر باعث شده در موسيقي اصول شناخته شده
با اصول «موضوعه» زمينه ثبت , ضبط و اجراي مجدد موسيقي ايجاد شود. عدم ديدن
«نفحات» , لمس و تفکر بر روي آنها از عوامل مهم انتزاعي بودن اين هنر است.
اينک با بررسي و با شناخت عناصر مادي
و طبيعت معماري, توجه به حالات دروني و تفکر مخاطب مي توان گفت:معماري نيز
«انتزاعي» است؛ چه عناصر طبيعي در معماري آنگونه که بايد باشند نيستند و
تغيير شکل يافته اند. ثبت و نگهداري معماري براي بوجود آوردن آن نيز در
بستر «هندسه» و به نوعي «هندسه در بعد دادن به عناصر رياضي» صورت مي گيرد.
عدم درک معماري و ايجاد
حالت روحي و تفکر برانگيز براي مخاطبان و استفاده کنندگان از آن ، به
نوعي « مجرد رمزگونه » منتهي مي شود که در نهايت «هندسه» خاصي را در
ذهن شکل مي دهد. احاطه آدمي بر معماري با شناخت (هندسه) و قواعد آن و
«تعريف اشکال و کنار هم گذاشتن آنها» در روي کاغذ با نام «نقشه و طرح
معماري» به نوعي تعريف شده است و کنکاش آدمي در طبيعت نيز مصالح مورد
نياز را در ايجاد يک اثر معماري خوب به او مي دهد. دوست هنرمندي گفته
است:معماري موسيقي مکان است؛ موسيقي, معماري زمان است.
حالات موسيقي پيرو قواعد مشخصي
منبعث از رياضيات و فيزيک است
معماري هندسه مکان است و موسيقي رياضي زمان
و مي تواند بدينگونه نيز باشد که:
معماري رياضي مکان است و
موسيقي هندسه زمان!
موسيقي ايستا نيست ولي معماري ايستا
است. در مورد نقاشي, ايستايي در بطن كار معرفي مي شود. برخورد دو علم مشترک
البنيه (هندسه و رياضي) که هر دو هنرهاي ذهني منبعث و مشتق از طبيعت هستند
در موسيقي و معماري به نحوي سازگاري ايجاد نموده است که «حس مشترک بودن
معماري و موسيقي» را تقويت مي کند و راه را براي ارزيابي اين دو هنر مهيا
مي سازد.
اساس معماري به نوع ديد طراح اثر و
نوع نياز استفاده کننده برمي گردد و اساس موسيقي نيز بر نوع نگاه موسيقيدان
و خالق اثر و نوع (شنود) مخاطب بنا مي شود.(اصولاً هنر, گفت و شنود هنرمند
است با مخاطب؛ هنر, گفت است و نقد مخاطبان, شنود.)از نظم طبيعت پديد مي
آيد،